سلام دنیا!
آگوست 13, 2017
salem zendegi konid
دسامبر 12, 2017

عشق

خيلي ها از عشق حرف مي زنند . اما اين واژه برازنده دلهايي است كه سختي هاي فراوان كشيده اند. به عبارت ديگر به قدري در بلوغ شخصيت تلاش كرده اند كه مي توانند بجاي اينكه خود را در رخ يار ببينند، در يار يكي شوند و جهان را در پيوستگي با يار ببينند. اينكه يك عاشق معشوق را بخاطر بيماري ، مصيبت، هوسهاي دنيوي رها كند، همين مي رساند كه عاشق نبوده است. در واقع او هوسي را بطور موقت در دل پرورانده است و حال او را به حال خود رها كرده است. در طول دوران رواندرماني و روانپزشكي مراجعيني را ديدم كه بخاطر مهاجرت، ثروت ، بيماري. يا حتي تغيير فاز زندگي معشوق را رها كردند.

عشق بر دو نوع تقسيم مي شود:

عشق ناشي از خودشيفتگي: در اين عشق فرذ به صرف اينكه خود را جذاب ببيند جذب معشوق مي شود، پس بديهي است كه با اندك نقصي در يار او را رها مي كنند زيرا كه ديگر در يار بال شكسته خود ، نمي توانند ظاهر خيالي جذاب خود را ببينند.

عشق دوم يك دلدادگي ناشي از بلوغ شخصيت است. در اين عشق، فرد كاملا غرق در معشوق مي شود. پس ديگر بيماري ، نقص، فقر و يا هر مصيبت ديگر معنايي ندارد. انسان با اين عشق ظرفيت عشقهاي بالاتر را پيدا مي كند. در واقع با اين دلداذگي زمينه براي عروج به اسمان عشق فراهم مي شود. اينجاست كه مي بينيد اشخاصي به قدري عاشق بشريت مي شوند كه براي تخفيف درد انسانها از هيچ تلاشي فروگذار نخواهند كرد.

در اين ميان انسانهاي عاشق واقعي را مي توان از ميان پدر و مادر پيدا كرد و واضح و مبرهن است زوج بايد ابتدا يكي شدن را در عشق همديگر پيدا كرده باشند تا بتوانند اين عشق را به فرزندان خود انتقال دهند.

خلاصه سخن اينكه: براي عاشق شدن بايد از مرز خودخواهي و خودشيفتگي گذشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *